سه پرسش سقراط

 



هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

/ 3 نظر / 3 بازدید
ز -ا

تو چشمك مي زني ، و لبخند روي لب هايت برداشته نمي شود مي خندي اما خوب حس ميكنم كه غمگيني... همه را دوست داري اما دوستي كه همدل و همراز تو باشد نداري! نمي دانم شايد هنوز لياقت حرفهايت را شايد هنوز گوش فريادهايت را و شايد هنوز ... پيدا نكرده ام!!! هنوز كنارت نبوده ام و خلوت هايت را نشكسته ام اما شايد اشك هايت را هم كسي نمي بيند جز خدا و بالشت خيست! و حالا تو خداي سكوت شده اي! نمي دانم شايد حوصله خواندن همين سياه مشق هايي كه نوشته ام را نداشته باشي!!! نمي خواهم لحظه هايت را بيش از اين خط خطي كنم تو خودت خوب مي داني كه بقول شازده كوچولو اينجا زمين است رسم آدم هايش عجيب است اينجا گم كه مي شوي بجاي اينكه دنبالت بگردند فراموشت مي كنند... و آرامش اهالي دنيا در له كردن ديگران است![گل]

باران

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز هشیاریم افتاد به فردای قیامت زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا این ژندهٔ پر بخیه که پوشیده‌ام امروز افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز بر باد دهد توبهٔ صد همچو بهائی آن طرهٔ طرار که من دیده‌ام امروز