راز سرکه و شکر

در ارتباطات انسانی 4 رابطه از اهمیت ویژه ای برخوردارند چون
در آنها یک نفر بر این باور اشتباه است که با انجام برخی اعمال که به آن
رفتار تخریب کننده گفته می شود می تواند دیگری را کنترل کرده رفتار او را
تغییر دهد. (غافل ازین که تنها فردی که می توان رفتارش را کنترل کرد یا
تغییر داد خودمان هستیم )این 4 رابطه مهم عبارتند از:

1-  رابطه والد و فرزندی  

2- رابطه زن و شوهری

3- رابطه معلم و شاگردی

4- رابطه رئس و مرئوسی

مولانا رفتار تخریب کننده دراین ارتباطات را به سرکه تشبیه کرده است مثلا در دیوان شمس می گوید :

سرکه می آشامی و گویی شهد کو

دست تو در زهر و گویی کو شکر (1)

و باز در مثنوی می گوید:

چونکه سرکه سرککی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی بود (2)

پیام مولوی اینستکه برخی آدمیان در این ارتباطات سرکه می
پاشند و می آشامند و با انجام این اعمال از یکدیگر دور می شوند و آنگاه  از
این می نالند  که چرا ارتباطات سالم و درستی وجود ندارد و اینهمه افسردگی
و دمغی چرا و از خود می پرسند  :کو شکر ؟

اما منظور از سرکه، می تواند 7 رفتار تخریب کننده در تئوری انتخاب (ویلیام گلاسر) باشدکه عبارتند از :

تهدید کردن، انتقاد کردن ناسالم ، سرزنش کردن ، باج دادن و تطمیع کردن ، تنبیه کردن ، غر غر کردن و نق زدن، شکوه وشکایت کردن .

برای به آزمون کشیدن این پیام و نظریه کافی است به مدت معینی
(حداقل ده روز ) اگر در این 4 رابطه مشکلی وجود دارد دست از هفت رفتار
تخریب کننده فوق برداشته شود (نپاشدن و نیاشامیدن سرکه ) . بعد از سپری شدن
مدت فوق با کمال تعجب ملاحظه خواهد شد که طرف مقابل با حیرت و کنجکاوی می
پرسد : چه اتفاقی افتاده و تو چرا عوض شدی؟!  و آنوقت لازم  خواهد بود که
هفت شکر (هفت رفتار پیوند دهنده) به این ارتباطات افزوده گردد که عبارتند
از :

گوش کردن توام با توجه ، جو اعتماد ایجاد کردن در رابطه  ،
تشویق کردن ، حمایت کردن ، اعتماد متقابل ، گفتگوی دائمی برای حل مشکلات
موجود و آتی ، پذیرش نامشروط طرف مقابل و تفکیک رفتار وی از کل شخصیت اش .

راز سرکه و شکر به امتحان کردنش می ارزد !

/ 2 نظر / 27 بازدید
نگین

تو زندگی 3 نفر باش یکی برای خودت یکی برای خدا و یکی برای دیگری برای خودت زندگی کن برای خدا زندگی رو اونجوری که میخواد بساز و برای دیگری زندگی باش

اسدی

سلام چرا از مرگ می ترسید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من می کند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است... بهشت جاودان آن جاست جهان آنجا و جان آنجاست... نه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا از مرگ می ترسید! فریدون مشیری